تبليغاتX
خاطرات یک درونگرا


























خاطرات یک درونگرا

مینویسم چون به زبون آوردن حرفها برام سخته

 

دیشب بالاخره تصویر مبهم  موجود کوچک درونم تکمیل شد .

صدای قلبش  که بی وقفه می تپید ، دستها و پاهای ظریف و کوچکش و سر بزرگش را دیدم و احساسی  از شادی و نگرانی تمام وجودم را لرزاند .

خدایا آیا من از پس نگهداری این موجود نحیف و ناتوان برخواهم آمد ؟!

لحظه ای که انگشتش را به دهان برد ناخودآگاه در دل گفتم خدایا طفلم گرسنه است چه کنم ....

با تمام وجود شگفتی خلقت را حس کردم و خدا را سپاس گفتم به خاطر سلامتی اش

 

ادامه ی مطلب یه تسویه بدهی تصویری هست


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 11:21 توسط ماهی جوون|

 

راستش دلخورم از دستت ... به خاطر روزم !

انتظار داشتم یه جوره بهتری باشه ولی نبود . میدونم دستت خالی بود ولی میتونستی یه راهی پیدا کنی . بدترین حالتش این بود که از کارتم که پیش خودت بود استفاده کنی ... ولی نکردی .

 بخاطراین که یه جورایی  هم مادر بودم و هم دل نازکتر از همیشه رفتارت خیلی برام سخت اومد و اشکهامو سرازیر کرد حتی الان که دارم در موردش مینویسم .

انتظار من بیش از اون دسته گل بود متاسفانه ...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 10:15 توسط ماهی جوون|

 

واااای خدایا قلبم ... دلم میخواست الان توی خونه بودم و روی تخت دراز میکشیدم و با تمام وجود حس میکردم .

امروز اولین روز هفته ی شانزدهم اولین تکونهای بی بی رو حس کردم . باورم نمیشه ولی به جز تکونهای بی بی چیز دیگه ای نمیتونه باشه

داشتم وبلاگ افرا جوون رو میخوندم که یهو حس کردم و حالا نگرانم که چرا قطع شده انتظار داشتم یه ریز تکون بخوره !

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 12:34 توسط ماهی جوون|

 

چند روزی است که جناب مدیر تصمیم گرفته اند تا به جای من در ایام غیبت صغری نیروی جایگزین تامین شود و از من خواسته شده تا کیس مناسبی معرفی کنم .

ذهنم شدیدا درگیر است . به این میاندیشم که چه کسی معیارهای مرا خواهد داشت ....

اول از همه از جنس خودم باشد تا بدون هیچ ابائی جزئی ترین مسائل  را برایش مانند هسته ی اتم بشکافم.

 امانتدار باشد تا اسرار همکاران حفظ شود . بداند همسر کدام همکار به کدام بیماری مبتلاست و نیاز به احوالپرسی دارد  و فرزند کدام همکار معلول است و به خاطر تعصب والدین سالهاست خانه نشین می باشد   . کدام همکار خود را مقطوع النسل کرده و کدام همکار در پی درمانی برای بقای نسل است .

 با انگیزه باشد تا گوش جان به درددلهای بی پایان همکاران بسپارد و خم به ابرو نیاورد .

و البته بتوانم از چشمهایم هم بیشتر به او اعتماد کنم تا چکهای صادره را بدون بررسی مدارک امضا کنم .

اما مهمترین موضوع برایم تمایل اوست و اینکه باری بر مشکلاتش اضافه نخواهم کرد با گفتن شماره پرسنلی اش وگرنه که با صدور حکم چاره ای جز اجرا کردن برایش باقی نمی ماند .

باید به محل مهد بچه اش نزدیک باشد . باید پاس شیردهی اش را با خیال راحت برود و نباید به خاطر اجرای حکم ریالی از فیشش کم شود .

....

حال که کاندیدها را معرفی کردم ابوالقاسم میگوید اطمینان پیدا کن فردی باشد که وقتی برگشتی جایت را اشغال نکرده باشد و زیرآبت را نزده باشد !!!!!!!!!!!!!!!!!! 

 من ناگهان پرت میشوم به سالها قبل  وقتی او رئیس بود و من کارمندش و یادم می آید چقدر او یدش طولانی است در این زمینه و حالا هم  که همردیف هستیم به من آلارم میدهد ! 

این تنهانکته ای بود که لحظه ای هم به فکرم خطور نکرد  ...

نمیدانم  شاید حق با اوست  و من باز دارم سادگی میکنم

توکلت علی الله

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 13:19 توسط ماهی جوون|

 

از سفر برگشتم . البته سفری اجباری و شرط کردم که در شرایط فعلی دیگه تکرار نخواهم کرد .

به دیدن پدر آقای همسر رفته بودیم که از ۲ ماه پیش در بستر بیماری است . تشخیص نهایی کانسر و تحت  شیمی درمانی

تمام این ۳ روز سردرد بودم و هنوز هم . با اینکه روحیه ی بیمار و همینطور اطرافیان خوب بود من کاسه ی داغتر از آش شده بودم . نه از آن جهت که علاقه ی خاصی به پدر همسرم داشته باشم نه .... فقط قضیه را به خانواده ی خودم و پدر عزیزتر از جانم تعمیم میدادم و پنهان می گریستم .

و امروز صبح هم بزممان تکمیل شد وقتی به وبلاگ آذر جان و فندق جان سر زدیم و در اداره اشکهاااااا ریختیم .

 

اعتراف نوشت : جهت جلوگیری از سوزش  معده نیمه ی سیبی را از همین پشت میز دندان زدیم و خودمان به این کار ناپسند ایراد گرفتیم .

 

دل نوشت : یا لطیف .... ارحم عبدک الضعیف

از خداوند طلب بهبودی و سلامتی میکنم برای همه ی بیماران

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:13 توسط ماهی جوون|

 

یادم نیست آخرین بار کی آشپزی کردم ! نه اینکه از روی تنبلی باشه . نه . واقعا نمیتونم یا بهتره بگم نمیتونستم  . شاید الان بهتر شده باشم ولی اوایل هر غذایی که خودم میپختم دیگه نمیتونستم بخورم بهر حال دیری است  امتحان نکردیم !

به خاطر همین مدتهاست ناهار را در منزل مامان جانمان صرف میکنیم و اگه یه روز غذایی باشه که به مذاق من خوش نباشه خواهر کوچیکه واسه ی من کدبانو گری میکنه .  و من به خاطر خواهم سپرد که روزی محبتهای اونها رو جبران کنم البته میدونم سالها فرصت نمیشه چون بعد از این دوران هم همچنان باید مزاحمتهای من و لیموئی رو تحمل کنند و بعد از اون شاید احتمالا فرصت جبران خواهم داشت !

و از آنجایی که تصمیم کبری گرفتم که هفته ای دوبار ماهی به لیموئی برسونیم و باز از همانجا چون  به مامان  جانمان تعارف داریم مجبوریم دروغ بگوئیم و جلسه ی اداری را بهانه کنیم تا منتظر ما نباشند و ما در رستوران ماهی خوری کنیم .... خدا از سر تقصیراتمان بگذرد تا مبادا بینی لیموئی به خاطر این افعال ما دراز شود

راستی فردا روز معلم هست و تصمیم دارم پدر رو شاد کنم ولی نمیدونم چه جوری !

 

هر انسانی دو آموزنده دارد : روزگار و معلم .

اولی به بهای زندگیت و دیگری به بهای زندگیش می آموزد .

به حرمت تاثیری که بر همه ی فرزندان سرزمینت داشته و داری هفته ات از امروز تا همیشه مبارک . 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:12 توسط ماهی جوون|

 

آمدیم غر بزنیم و برویم . همیــــــــــــن 

از جمعه یه ریز سردرد دارم و معده ی مبارک هم در این بین سر را همراهی میکند !

  انگار همه ی انرژی بدنمان تحلیل رفته تازه به این درد و مرضها سرما خوردگی را هم اضافه کنید و با این حال نزار ما را تصور کنید که در اداره باید با روی خوش ارباب رجوع را هم مشایعت کنیم و یا تلفنی همکاران را  کلی تحویل بگیریم چون سمت معاونت رفاه را به یدک میکشیم !

تنها دلخوشیمان اینست که گلدانهای سفارشی رسیده و ما هزار و یک خواب و خیال برایش میبینیم تا گلکاریشان کنیم !

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 10:13 توسط ماهی جوون|

 

از وقتی یادم هست  جای یه دوست صمیمی توی زندگیم خالی بوده و هست . نمیدونم .... شاید علت این فقدان رو باید در شخصیت واخلاق خودم جستجو کنم . شاید توقع من از یک دوست صمیمی بیش از حد معمول باشد و هزار شاید دیگر

گرچه خودم را با دوستان کاملا مجازی (دوستان وبلاگی ) و نیمه مجازی ( همکاران سایر استانها ) مشغول کرده ام

امـــــــــــا امروز تصمیم گرفتم صمیمی شوم . با چند تائی از همان همکارانی که میزبانشان بودم و قرار است تصویر آن گلهای نقره را برای آذر جان بگذارم !

 با زهره که توسط شوهرش برایم انار فرستاد و مرا کلی جلوی شوهرش خجالت زده کرد  .

با الهام که برایم روغن شتر مرغ خرید وبا  کتاب مراقبتهای بارداری فرستاد .

شاید همین نشانه ها از صفتهای دوستان صمیمی باشد که من چشمهایم را سالهاست بر رویشان بسته ام  و منتظرم یکی از مریخ سر برسد و یار غار من شود .

و از آنجایی که من در قحطی محبت دوست به سر میبرم این رفتارها برایم بسی دلنشین است .

 

مرموز نوشت : دیروز توی اداره اومد به دیدنم .... خوشحالم که از اونهمه احساس هیچیش باقی نمونده بود !

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 12:53 توسط ماهی جوون|

 

دیروز به اصرار آقای همسر فیلم پرتقال خونی رو دیدیم و اولین اشک دوران بارداری را ریختیم !

با اینکه آقای همسر قبلا این فیلم رو دیده بود ولی نمیدونم چرا با اون پایان غم انگیز باز هم اصرار داشت من ببینم تا به گمان خودش با هم نقد کنیم ولی ما که در این دوران توان پنهان کردن  جنبه ی نداشته مان را دیگر نداریم در پایان فیلم زار زدیم و به آقای همسر توپیدیم که چرا به فکر اشک لب مشک ما نبودی آخه تو چه پدری هستی ؟!

کیفور نوشت : خان داداش از پایتخت برایمان بالشت ب ا ر د ا ر ی فرستاده اند . نمی دانم چرا این کادو ما را بسی ذوق مرگ نموده است

بی شک پای همان جنبه ی نداشته مان وسط است

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 10:30 توسط ماهی جوون|

 

بالاجبار ( چه کلمه ی ثقیلی ) همون زورگی خودم بهتره !!!!!

میزبان همکارها بودم به مناسبت رفتن به منزل نو در حالیکه شرایط جسمی خوبی نداشتم ولی ترجیح دادم الان میزبان باشم تا وقتی دیگر .

گرچه بر خلاف میل باطنی بود ولی اعتراف میکنم ساعاتی که دور هم بودیم خوش گذشت . و خوشتر از آن این بود که طبق خواهش من از اوردن بچه خودداری کرده بودن

گرچه ممکنه از جانب همسرهای محترم بد و بیراه شنیده باشم ولی به اعتراف خودشون تجربه و خاطره ی خوبی رو براشون ساختم  

فقط یه قسمت حالگیری داشت و اونهم این بود که من کلی دلمو صابون زده بودم واسه ی سبد یا دسته ی گل ولی خبری نبود

گویا چون کادوشون چند شاخه  گل نقره بود آوردن گل طبیعی دیگه لازم نبوده

این هم حق من بود تا منتظر نباشم چیزی که حالمو خوب میکنه رو از دست دیگران بگیرم

مادرانه نوشت : بچه م دیگه بزرگ شده واسه خودش و قد کشیده .... قـــــــــــــدِ یه میگوی بزرگ

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 9:22 توسط ماهی جوون|


آخرين مطالب
» برای مرد کوچکم
» از تو دلگیرم شریک !
» اولین تکانها
» گناه سادگی
» س مثل سلامتی
» میهمان مامان
» روزهای گ ن د
» اندر احوالات جنبه ی نداشته مان
» دل نازک می شویــــــم
» توفیق اجباری

Design By : Pichak